الشيخ أبو الفتوح الرازي

13

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

چون به اين معنى بر او حجّت انگيخته بود او را تخليت كرد تا برفت و بر آن كوه شد و قوم او با او ، چون لشكر موسى را ديد دست برداشت و دعا كردن گرفت ، خواست تا قوم خود را دعا كند و بر موسى و قومش نفرين كند ، خداى تعالى زبان او برگردانيد تا موسى را دعا كرد و قوم خود را نفرين كرد . قوم او ، او را گفتند : يا بلعم ! اين چيست كه مىگوى ؟ ما تو را به اين آورديم تا ما را لعنت كنى و موسى را دعا كنى ؟ گفت : من نخواستم تا چنين گويم ، قصد من خلاف اين بود و لكن ( 1 ) زبانم چنين رفت كه شنيدى ، اين كارى است خدايى و خداى را غلبه نتوان كردن بر كارش . حق تعالى فرمان داد تا زبانش از دهن بيرون افتاد و بر سينه افتاد ، گفت : نه من گفتم كه دين و دنيا از من بشود ! اكنون رفت و هيچ چاره نماند مگر مكر و حيلت . گفتند : چه حيلت سازيم ؟ گفت زنان را بيارايي ( 2 ) و متاعها و چيزها به ايشان دهى تا به لشكرگاه موسى برند و خويشتن بر ايشان عرض كنند و اگر كسى مراودت كند ايشان را منع نكنند كه ( 3 ) اگر يك تن از ايشان زنا كند ايشان را نصرت و ظفر نباشد . ايشان همچنين كردند ، زنان را بياراستند و متاعها ( 4 ) در دست ايشان دادند و اين وصايت كردند و آن جا فرستادند . چون زنان آن جا رفتند ، زنى بجمال نام او گتى ( 5 ) بنت صور ، به مردى بگذشت از بزرگان بنى اسرائيل نام او زمرى بن سلوم و او پسر » سبط شمعون بن يعقوب بود ، او را بديد از جمال او متعجّب بماند او را استدعا كرد ، او اجابت كرد و او دست آن زن گرفت و آورد تا پيش موسى ، و گفت : يا موسى ! دانم تا خواهى گفتن كه اين زن با اين جمال بر ما حرام است . گفت : اى و اللَّه ! حرام است ، دست بدار از او . گفت : لا و اللَّه ، كه هرگز فرمان تو نبرم در اين باب و دست او گرفت و او را به خيمه خود برد و با او خلوت كرد و همچنين ديگر مردان با ديگر زنان كنعانيان خلوت كردند و زنا كردند . خداى تعالى طاعونى را فرستاد بر ايشان و مردى بود در لشكر موسى نام او فنحاص بن العيزار ( 7 ) بن هارون ، او مردى بود قوى و با شوكت و قوّت و اسفهسالار ( 8 )

--> ( 1 ) . آو ، بم ، لت بر . ( 2 ) . اساس : بياراى / بيارايى / بياراييد . ( 3 ) . همه نسخه بدلها : چه . ( 4 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آن و چيزها . ( 5 ) . آو ، آج ، بم ، آن : كستى ، مل : ستى ، مج : كشتى ، لب : كسى . ( 6 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آن : پسر پسر . ( 7 ) . آج : فيحاص بن العزار . ( 8 ) . آن : اسپهسالار ، مج : اسفهسلار .